فرهنگی، ورزشی، آموزشی و...
دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست یك كم از طلای خود حراج میكنی؟ عاشقم با من ازدواج میكنی؟
اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی تو چقدر ساده ای خوش خیال كاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی
چرك میشوی و تكه ای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه ای كنار جعبه اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه های زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای كاغذیها فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه های اشك كاشت
برچسب:
نویسنده: احمد جاهدخطیبی