خرید بک لینک

 دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست  یك كم از طلای خود حراج میكنی؟ عاشقم  با من ازدواج میكنی؟

اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی   تو چقدر ساده ای   خوش خیال كاغذی!  توی ازدواج ما   تو مچاله میشوی

چرك میشوی و تكه ای زباله میشوی

پس برو و بیخیال باش

عاشقی كجاست!

تو فقط دستمال باش!

دستمال كاغذی، دلش شكست

گوشه ای كنار جعبه اش نشست

گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد

در تن سفید و نازكش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد

مثل تكه های زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرك و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاك بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمالهای كاغذیها فرق داشت

چون كه در میان قلب خود

دانه های اشك كاشت

 

 

برچسب: نویسنده: احمد جاهدخطیبی تاريخ: 21 / 11 / 1391 ساعت: 21:06

صفحه بندی